اون فقط به عشق فکر می‌کرد...

تنهایی
همیشه‌ی لعنتی
۱۸ شهریور , ۱۳۹۳
تنهایی
اندوه مرد ایستاده ...
۱۸ شهریور , ۱۳۹۳
آرمان شهر - سهراب شهیدثالث

مونیکا: تو هنوز واقعا عاشقش هستی؟!

رناتا: عشق!... وقتی دیدمش، تو یه رستوران کار می‌کردم... هر روز می‌ومد و یه چیزی می‌خورد... همیشه به من سرد نگاه می‌کرد و هیچ وقت لبخند نمی‌زد... یه بار بعد از کار، سرِ راهم سبز شد و منو به یه نوشیدنی دعوت کرد... حس خوبی داشتم... اون روز زمان زیادی رو باهم بودیم، ولی اون زیاد حرف نزد و حتی یک‌بار هم به من خیره نگاه نکرد... اما یک‌باره گفت «خیلی دوستم داره و هر روز به خاطر من به اون رستوران می‌اومده!»... چند روز بعدش، هوا بارونی بود... اون بدون چتر و با چندتا گل تو دستش، منتظرم بود... من همون روز عاشقش شدم!... اما هیچ وقت نگذاشت که حتی دستشو لمس کنم!... چون اون فقط به عشق فکر می‌کرد... همین!...

آرمان شهر | سهراب شهیدثالث | ۱۹۸۳

آرمان شهر - سهراب شهیدثالث

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *