آرام باش

تنهایی
زخم کهنه
۲ تیر , ۱۳۸۳
انتظار
در آرزوی معجزه
۲۵ شهریور , ۱۳۸۳
دوستی

هر دو مغموم در کنار هم نشسته ایم. او سخت در خودش فرورفته و مرا هم سخت به تفکّر واداشته این حالت او؛ که دوست داشتن والاتر از عشق است، یا عشق والاتر از دوست داشتن؟!

عشق، عقل را نمی شناسد؛ آخر عشق و عقل قاتل یکدیگرند.

دوست داشتن با تعقّل همراه است. این عقل است که دوست می دارد، دوست می دارد و می ماند. ولی این دل است که عاشق می شود. دلی که خالی از عقل است، بی آنکه صاحبش خواسته باشد، عاشق می شود؛ عاشق می شود و می سوزد و صاحبش را از حرارت عشق ذوب می کند.

من می روم و عاشق می مانم، می روم و ذوب می شوم؛ می روم تا به فکر خویش نباشم، تا قلبم نمیرد؛ می روم تا به عشقی خیانت نکرده باشم؛ امّا به کجا، مگر می توان از عشق فرار کرد؟!

نه، نه، نه.

درست است، ما هیچ نسبتی با یکدیگر نداریم؛ امّا من و او با هم برادریم، من او یک تنیم!

از خویش نفرت دارم؛ دستهای قلب من همیشه به سوی او دراز بوده؛ امّا دریغ، حالا که او نیازمند من است، حتّی نمی توانم به یار تنهاییم بگویم: " آرام باش "

" آرام باش دوست من "

هیهات.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *