انتظار

تنهایی
آخرین شب
۱۶ آذر , ۱۳۸۳
سرما,برف,یخ بندان
برف زیبا
۲۵ اسفند , ۱۳۸۳
انتظار

دیر هنگامی است که من و تو با یکدیگر آشناییم، امّا چندی بیش نیست که همدیگر را می شناسیم. شاید لحظه ای را، به قدر چشم بر هم نهادنی، بیشتر نپیماید. آه که چه دیر می گذرد این زمان، آنهنگام که می خواهیم به سان رعدی باشد. پس کی می رسد این موعد یکی بودن و یکی شدن، پس کی؟

چشمانم دیگر به سیاهی می روند، دیگر رمقی برایم نمانده؛ آخر چقدر باید تنها سرفصلهای خاطرات مشترکمان را مرور کنم، آخر کی می توانم تا خاطراتت را از آن خود بدانم و بنامم. دیگر طاقت از کف داده ام. می خواهم از تو باشم و از من باشی. پس کی می یابمت، تویی که هنوز نیافتمه ات.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *