وقت رفتن

سفر,تنهایی,غم غربت
غم غربت
11 ژوئن , 2004
تنهایی
زخم کهنه
22 ژوئن , 2004
تنهایی,رفتن

می خواهم بروم، باید بروم؛ وقت رفتنم رسیده؛ چون رفتن مسیر زندگی است. اگر رفتنی نباشد، بودن بی معنی است؛ آمدن هم بی معنی است، اگر رفتنی نباشد.

باید بروم، وقت رفتنم رسیده. این رفتن گرچه از روی اختیار نیست، لیکن از روی میل است.

می خواهم بروم، وقت رفتنم رسیده. گرچه در این زمان جسمم می خواهد برود، لیک دلم هم می خواهد برود؛ زیرا او را هم چون جسمم در این منزلگه کاشانه ای نیست، خانه ای نیست و دلداری نیست تا به دست او بسپارمش و در آغوش او اسکانش دهم.

می خواهم بروم؛ وقت رفتنم رسیده، باید بروم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *