زندگی

۲۲ اردیبهشت , ۱۳۸۳

زندگی

و زندگی شقایق است؛ که اگر آنرا از شاخه بچینی، چهره‏ اش را به خوبی نخواهی دید و هرگز فرصت این را پیدا نخواهی کرد که آنرا بشناسی.
۲۲ خرداد , ۱۳۸۳

وقت رفتن

می خواهم بروم، باید بروم؛ وقت رفتنم رسیده؛ چون رفتن مسیر زندگی است. اگر رفتنی نباشد، بودن بی معنی است؛ آمدن هم بی معنی است، اگر رفتنی نباشد. باید بروم، وقت رفتنم رسیده. این رفتن گرچه از روی اختیار نیست، لیکن از روی میل است. می خواهم بروم، وقت رفتنم رسیده. گرچه در این زمان جسمم می خواهد برود، لیک دلم هم می خواهد برود؛ زیرا او را هم چون جسمم در این منزلگه کاشانه […]
۲۱ شهریور , ۱۳۹۱

روزگار تلخ …

صدای خرد شدن استخوان‌هایم و ناله‌ی دریده شدن روحم را زیر بار گناه می‌شنوم قلبم به سیاهی می‌زند و تعفن را در رگ‌هایم به جریان می‌اندازد و در حالی که قهقه‌ی شیطان گوش‌هایم را می‌خراشد اراده‌ی سستم بر خود می‌لرزد اینست روزگار تلخ … سال‌های تاریکی که بر من می‌گذرند
۱ اسفند , ۱۳۹۱

محو تدریجی یک انسان

تنهایی، جز سایه‌ای محو، یک شبه انسان، چیز دیگری از من باقی نگذاشت …
۲۹ فروردین , ۱۳۹۲

دلم یک خواب عمیق می‌خواهد …

دلم لک زده برای یک خواب عمیق؛ از آن خواب‌هایی که آدم را فرسنگ‌ها و دنیاها از خودش دور می‌کنند، از آن‌هایی که آدم خودش را و هستی‌اش را در سیاهی و سکون و سکوت‌شان به فراموشی می‌سپارد و در آن خلاء بی‌پایان‌شان غوطه می‌خورد. شب‌های زیادی است که آرزوی چنین خوابی روی دلم سنگینی می‌کند اما از تقدیر بد در دام بیداری گرفتار شده‌ام؛ موی‌رگ‌های چشمانم دیگر تحمل روشنایی را ندارند، سپیدی اندک‌شان خون‌آلود […]
۹ بهمن , ۱۳۹۲

بدون اگرها ممکنه بمیرم

پیرمرد: با اگرها که نمی‌شه زندگی کرد. دختر: شاید … اما بدون اگرها ممکنه خودم رو حلق آویز کنم … نامزدی بسیار طولانی | ژان پیر ژونت | ۲۰۰۴
۲۰ اردیبهشت , ۱۳۹۳

الان چند سالته؟

چند سالته؟ وقتی سر حالم شونزده سال و وقتی خستم بیست پنج سال! الان چند سالته؟ هزار سال …
۱۶ شهریور , ۱۳۹۳

دردی که الان دارم می‌کشم

یکی از اولین چیزهایی که در بخش اورژانس ازتون می‌پرسند، اینه که دردتون بین یک تا ده در چه اندازه‌ای هست؟
۱۸ شهریور , ۱۳۹۳

همیشه‌ی لعنتی

همیشه در بهترین زمان‌ها بدترین حرف از دهنم بیرون می‌پره؛ ناخواسته! و گند می‌خوره به همه چیز … لعنت به من، لعنت به تو همیشه‌ی لعنتی …