عاشق

23 ژانویه , 2006
جنون

لحظه جنون

چه دلپذیر بود لحظه جنون! ***** نفس که عاشق شد؛ پرنده، خسته بر زمین افتاد. و حالا باد چنان می‌وزد که انگار هیچ‌وقت کسی در این دشت نبوده است. در شهر هنوز هم گل می‌روید و خار همچنان به دستان کودک فرو می‌رود. شاعری در شهر آواره است؛ او می گرید و کسی نمی‌فهمد. ظلم اینست؛ کسی می‌گرید و نمی‌فهمد. باد در شهر پیچیده است؛ هو، هو ... و دیگر کسی صدای خش خش برگهای […]
26 ژانویه , 2014
مارگریت دوراس

زندگی بی‌سرگذشت

زندگیم بی‌سرگذشت است. سرگذشتی ندارد. هیچ وقت کانونی در زندگیم نبود، نه راهی، نه خط سیری. این جا و آن جایش اما عرصه‌هایی هست گسترده که آدم را به فکر وا می‌دارد که نکند در آن میانه کسی وجود داشته، ولی در واقع این طور نبوده، کسی وجود نداشته ...مارگریت دوراس | عاشق | قاسم روبین | انتشارات نیلوفر