عشق

16 مارس , 2004
فیلم بوتیک,محمدرضا گلزار

غریقِ در لجنزار

اینجا ایران است، صدای مرا از تهران می شنوید؛ جایی که خورشید تنها غروب می کند: این چند روز را همه اش دچار یأس فلسفی بودم؛ نمی دانم شاید به خاطر فیلمی بود که چند روز پیش دیدم. آخر همین شنبه گذشته بود که بعد از مدّتها، از ارزانی بلیط استفاده کردم و به سینما رفتم؛ فیلم داغ و تازه از تنور درآمده " بوتیک ". وقتیکه چهره گلزار و گلشیفته فراهانی را بر روی […]
10 سپتامبر , 2004
دوستی

آرام باش

هر دو مغموم در کنار هم نشسته ایم. او سخت در خودش فرورفته و مرا هم سخت به تفکّر واداشته این حالت او؛ که دوست داشتن والاتر از عشق است، یا عشق والاتر از دوست داشتن؟!عشق، عقل را نمی شناسد؛ آخر عشق و عقل قاتل یکدیگرند.دوست داشتن با تعقّل همراه است. این عقل است که دوست می دارد، دوست می دارد و می ماند. ولی این دل است که عاشق می شود. دلی که خالی […]
30 نوامبر , 2004
تنهایی

من می‌خشکم

سالها انتظار، سالها سوختن، در حسرت گفتن یک جمله: " دوستت دارم ... و او نمی آید؛ و بر زبانم می خشکد، جمله و می خشکاند وجودم را و او همچنان نمی آید ... و من سرّ هستی را درک نکرده، می خشکم.
6 دسامبر , 2004
تنهایی

آخرین شب

امشب، آخرین شب است، فردا او را برای همیشه از دست خواهم داد. نمی‌دانم مقصر کیست، کودکی من یا روشنی او؟ او کودکی مرا بهانه کرد تا با من نماند و بهانه من برای با او بودن روشنی‌اش بود. او تمام روشنی زندگی من بود، از فردا باید برای همیشه در تاریکی بمانم. نمی‌دانم از ماست که بر ماست یا بر ماست که بر ماست؛ هر چه هست نمی‌خواهم این شب تمام شود. اگر او […]
1 ژانویه , 2006
عشق

شرک

"گُلی" را عاشقانه دوست داشتم! "گُلی" را عاشقانه می‌پرستیدم! آری، من مشرک شدم! امّا "شرک" من خود مشرکِ "گُلی" دیگر بود! و او نیز خود ... و ... ***** روزی از "شاهد" شنیدم که می‌گفت: "محکوم به بی‌تعادلی هستیم" امّا چه کس؛ چنین خصمانه؛ ما را به "بی‌تعادلی" محکوم کرد؟!
26 ژانویه , 2014
اوریان فالاچی

عشق درست مثل تهوع

عشق ... عطشی است که وقتی سیراب شدی سر دلت می‌ماند و باعث سوءهاضمه می‌شود! درست مثل حالت تهوع ...!اوریانا فالاچی | نامه به کودکی که هرگز زاده نشد | زویا گوهرین | انتشارات قصه
9 سپتامبر , 2014
آرمان شهر - سهراب شهیدثالث

اون فقط به عشق فکر می‌کرد...

مونیکا: تو هنوز واقعا عاشقش هستی؟! رناتا: عشق!... وقتی دیدمش، تو یه رستوران کار می‌کردم... هر روز می‌ومد و یه چیزی