مرگ

11 ژوئن , 2004
سفر,تنهایی,غم غربت

غم غربت

ــ غم غربت، غم غربت! ول کن این حرفها رو؛ این مزخرفات و چرت و پرتها چیه که بلغور می کنی؟! نوستالژیا، نوستالژیا! اینها همه اش خرافاته؛ اصلاْ مگر میشه که یک نفر از یک احساس بمیره؟! به نظر من که همه اش دروغ و ساختگیه! ــ خوب تو اگر قبول نداری و باورت نمیشه، میتونی منتظر بمونی و صبر کنی تا و قتیکه حضرت عزراییل سر برسه! آنوقت اگر توانستی ثابت کنی که موطن […]
15 مارس , 2005
سرما,برف,یخ بندان

برف زیبا

چشمهای کوچک و زیبایش از زلال آسمان هم آبی تر بود و پوست سفیدش از تمام برفی که دوره اش کرده بود لطیف‌تر. آنقدر آرام در آغوش مادرش نشسته بود که هرگز باور نمی‌کردی پسرکی سه یا چهار ساله باشد. در نگاهش سردی مرموزی وجود داشت که آدم را می‌ترساند. نمی دانم از این ترس می‌لرزیدم و یا از سرمایی که مرتب در گوشم فریاد می‌زد، راهت را برو اینجا نایست. امّا مادر در آن […]
1 آوریل , 2013
افسردگی یک مرده

افسردگی یک مرده

احساس می‌کنم مرد بیرونم شکستهو فقط مانده است کودک درونمتنها، ساکت، خاموشسرد، پوسیده، غم زدهبه افسردگی یک مرده 
29 ژانویه , 2014
نامزدی بسیار طولانی

بدون اگرها ممکنه بمیرم

پیرمرد: با اگرها که نمی‌شه زندگی کرد. دختر: شاید ... اما بدون اگرها ممکنه خودم رو حلق آویز کنم ... نامزدی بسیار طولانی | ژان پیر ژونت | ۲۰۰۴
6 سپتامبر , 2014
درباره اشمیت

انگار هیچ وقت زنده نبودم

وارن اشمیت (جک نیکلسون): به زودی من می‌میرم. شاید بیست سال دیگه، شاید هم همین فردا، مهم نیست.