۲۰ شهریور , ۱۳۸۳
دوستی

آرام باش

هر دو مغموم در کنار هم نشسته ایم. او سخت در خودش فرورفته و مرا هم سخت به تفکّر واداشته این حالت او؛ که دوست داشتن والاتر از عشق است، یا عشق والاتر از دوست داشتن؟!عشق، عقل را نمی شناسد؛ آخر عشق و عقل قاتل یکدیگرند.دوست داشتن با تعقّل همراه است. این عقل است که دوست می دارد، دوست می دارد و می ماند. ولی این دل است که عاشق می شود. دلی که خالی […]
۲ تیر , ۱۳۸۳
تنهایی

زخم کهنه

باز هم دهان باز می کند این زخم  کهنه چرکین، این متعفّن منفور، یگانه داریی ام ، یگانه زاد و توشه ام ، " تنهایی " و مرا در میانه راه کویریم، در شوره زار حسرت به گل می نشاند.چه می توانم بکنم جز اینکه این تنها موجودیم را در توبره فراموشی بپیچم و بر دوش بگذارم و با تقلّایی جگرسوز برای ناظران همدرد، آخرین نیروهایم را به کار ببندم برای رهایی از این شوره […]
۲۲ خرداد , ۱۳۸۳
تنهایی,رفتن

وقت رفتن

می خواهم بروم، باید بروم؛ وقت رفتنم رسیده؛ چون رفتن مسیر زندگی است. اگر رفتنی نباشد، بودن بی معنی است؛ آمدن هم بی معنی است، اگر رفتنی نباشد.باید بروم، وقت رفتنم رسیده. این رفتن گرچه از روی اختیار نیست، لیکن از روی میل است.می خواهم بروم، وقت رفتنم رسیده. گرچه در این زمان جسمم می خواهد برود، لیک دلم هم می خواهد برود؛ زیرا او را هم چون جسمم در این منزلگه کاشانه ای نیست، […]
۲۲ خرداد , ۱۳۸۳
سفر,تنهایی,غم غربت

غم غربت

ــ غم غربت، غم غربت! ول کن این حرفها رو؛ این مزخرفات و چرت و پرتها چیه که بلغور می کنی؟! نوستالژیا، نوستالژیا! اینها همه اش خرافاته؛ اصلاْ مگر میشه که یک نفر از یک احساس بمیره؟! به نظر من که همه اش دروغ و ساختگیه! ــ خوب تو اگر قبول نداری و باورت نمیشه، میتونی منتظر بمونی و صبر کنی تا و قتیکه حضرت عزراییل سر برسه! آنوقت اگر توانستی ثابت کنی که موطن […]
۲ خرداد , ۱۳۸۳

باز هم ای کاش

ای کاش بالی داشتم به وسعت ایرانمی گشتم گرداگرد ایران می سرودم شعری، در وصف ایرانقصیده ای، غزلی؛در مدح ایران در مدح کوهش، جنگلش، بیابانش دشتش، بیشه اش، دریایش خاکش، آفتابش، بادش آبش، راهش، گلستانشقصیده ای به روشنی آفتاببه زیبایی مهتابغزلی به گرمی خورشیددر خور سرزمین خورشید
۳۰ اردیبهشت , ۱۳۸۳

امشب

امشب چیزی برای نوشتن ندارم، مثل اکثر شب‌های زندگیم که پر از دل آشوبه‌است؛ امّا من با اینکه می‌خواهم، ولی چیزی نمی‌توانم بنویسم. با تمام این حرف‌ها این چیزها را نوشتم تا که چیزی نوشته باشم، چون به یک نفر قول داده بودم که امشب بنویسم؛ چه کسی، خودم هم نمی‌دانم؛ "شاهد" یا که "هیچ کس"؛ نمی‌دانم. امشب یک چیز را خیلی خوب می‌توانم بگویم و آن اینکه خیلی خوشحالم، چون او بالاخره نشانه‌ای از […]
۲۸ اردیبهشت , ۱۳۸۳

ای کاش

ای کاش هنوز آسمان آبی بود دشتها سبز و خورشید تابان بودای کاش هنوز دلها گرم و خونها رنگین بودای کاش هنوز زن، زن بودو مرد، مرد بودآسمان آبی و خونها سرخ بودمرد ایرانی جگرش چون شیرغیرتش آتشین بود
۲۲ اردیبهشت , ۱۳۸۳

زندگی

و زندگی شقایق است؛ که اگر آنرا از شاخه بچینی، چهره‏ اش را به خوبی نخواهی دید و هرگز فرصت این را پیدا نخواهی کرد که آنرا بشناسی.
۱۰ فروردین , ۱۳۸۳
دخترک

دخترک

چه زیباست جستن کودکی خرد دخترک زیبا، شادان، خندان کوچک، لیکن بزرگ کوتاه، ولی رعنا دخترک سرمست، پر غرور، در خیال دست در دست پدر می رود خرید با هزاران امید می خواهد از پدر هزاران چیز پدر، امّا می خرد چیزی دخترک می آید از خرید می دود، می پرد همچون یک پری می رسد به کسی مادرش، تاج سرش نگاه کن مادر پدر برایم خرید مادر امّا بی خیال، بی فکر، بی توجّه […]
۲۶ اسفند , ۱۳۸۲
فیلم بوتیک,محمدرضا گلزار

غریقِ در لجنزار

اینجا ایران است، صدای مرا از تهران می شنوید؛ جایی که خورشید تنها غروب می کند: این چند روز را همه اش دچار یأس فلسفی بودم؛ نمی دانم شاید به خاطر فیلمی بود که چند روز پیش دیدم. آخر همین شنبه گذشته بود که بعد از مدّتها، از ارزانی بلیط استفاده کردم و به سینما رفتم؛ فیلم داغ و تازه از تنور درآمده " بوتیک ". وقتیکه چهره گلزار و گلشیفته فراهانی را بر روی […]
۱۷ اسفند , ۱۳۸۲
پایان دنیا

شاید یک احساس

حقیقت‌های آویخته بر دار واژگون، با صورت‌های پوشیده حقیقت‌های محبوس در قفس گم‌نام، با چهره‌های فراموش شده گودال‌هایی واژگون آکنده از پلیدی، از لجن ستون‌هایی از عشق فرو ریخته، هشته از ستم، از درّندگی و در پایان؛ هیچ نخواهد بود، جز خدای دادستانِ دادگر و صور اسرافیل که ندا در می‌دهد؛ ای انسان، بدان و آگاه باش که امروز تو متولّد گشتی و دیروز؛ تو نطفه‌ای بودی؛ سپید، سیاه و شاید هم خاکستری و امروز؛ […]
۱۴ دی , ۱۳۸۲
دختر دستفروش

بابا آب داد

داری تو خیابون زیر بارون با خیالی که معلوم نیست راحته یا ناراحت و هزاران رویای ناگفتنی، تو خیابون ولیعصر؛ این عروس خیابان‌های تهران، این مظهر ثروت تهران، قدم می‌زنی، بدون اینکه دنبال چیز بخصوصی باشی. بارون به همون سادگی که از لباسای کلفتت عبور کرده، سرما رو هم تا مغز استخونت برده، بی آنکه تو خواسته باشی. دخترک اونجا رو سکّوی جلوی یه در نشسته، انگار که پشت در مونده باشه؛ شایدم کسی راهش […]